اطلاعات ۱۰۰ میلیون کاربر فیسبوک روی تورنت
فیسبوک سیستمی است ضد حوزه خصوصی آدمها. این بارها و بارها گفته شده (مثلا اینجا) و حالا هم مشکلات امنیتی قانونی. منظورم از مشکل امنیتی مشکلی است که بدون اینکه شما بدانید یا بخواهید، اطلاعاتتان را به بقیه میدهد و منظورم از قانونی این است که با اینکار، قانونی را نقض نمیکند. در واقع همه چیز برمیگردد به وقتی که شما بدون خواندن و فهمیدن «توافقنامه»، آن را تیک میزنید و امضا میکنید تا به خیل دوستان فیسبوکی بپوندید.
حالا هم یک هکر اطلاعات شخصی صد میلیون کاربر فیسبوک را روی اینترنت گذاشته. در یک تورنت ۲.۸ گیگابایتی که رون بووز از Skull Security، برنامهای نوشته که مانند یک موتور جستجو پروفایلهای فیسبوک را میگردد و فایلی تولید میکند از صد میلیون اسم و لینکی به صفحهای حاوی اطلاعات شخصی مانند آدرس، تاریخ تولد، شماره تلفن و غیره و غیره.
کاری که این هکر کرده، غیرقانونی نیست اما یکبار دیگر نشان دهنده مشکلات جدی حوزه شخصی در فیسبوک است و اولویت دادن به مسایل تجاری در مقابل حفظ هویت افراد.
در صورتی که این مساله برایتان مهم است و میخواهید به فیسبوک بگویید که این اطلاعات را در اختیار قرار ندهد، به این راهنمای ساده انگلیسی مراجعه کنید.
زنده باد شفافیت: ویکی لیکز، اطلاعات محرمانه جنگ افغانستان را لو داد
آرشیو اطلاعات محرمانه نظامی آمریکا در شش سال گذشته روی ویکی لیکز است. این چیزیه که من دوست دارم (: از دروغ مسخره بدم می یاد ولی مدرک درست و حسابی که شفافیت رو ببره بالا بهترین چیز در دنیا است برام. ویکی لیکز رو قبلا هم معرفی کرده بودم: سایتی که اسناد محرمانه ای که به دست می یاره رو منتشر می کنه.
اگر میخواید بدونید چرا آمریکا شش سال است که در افغانستان «شکست خورده» میتونید به این ۹۱ هزار صفحه سند و ۲۰۰ هزار صفحه مراجعه کنید و به تاریخ جنگ نگاهی بندازید:

میدونید چی این برای من قشنگه؟ شفافیت. چیزی که در کشور ما اصلا وجود نداره و دروغ توش عادی شده و دولت اصلا احساس نمی کنه که باید به مردم اطلاعات بده (البته وقتی انتخاب دولت و حکومت ربط چندانی به نظر مردم نداشته باشه این طبیعی است). دولتهای دیگه هم همیشه حجمهای مختلفی اطلاعات رو برای خودشون نگاه میدارن. مثلا میگن اطلاعات جنگی محرمانه است یا اطلاعات ضد جاسوسی محرمانه است. البته کشورهای مدرنتر که بیشتر و بیشتر به خواست مردم وابسته هستن، قوانینی دارن مثل اینکه بعد از فلان قدر سال تمام اطلاعات باید در اختیار مردم و رسانهها گذاشته بشن ولی من کیف می کنم وقتی می بینم ابرقدرت واقعیای مثل آمریکا، چطور جلوی شفافیت یک سایت شکست می خوره (:
پی.نوشت. ایده برای ایران: اعلام کنن فرشاد امیری این اطلاعا ت رو سرقت کرده و آورده (: شهرام امیری
مروری بر آی پاد تاچ
الان دیگه مدت طولانیاست که من آی.پادم را دارم. چند ماه به شکل اصلی داشتمش و حالا دو ماه است که jailbreak شده. کاملا دوستش دارم و حس میکنم یکی از ابزارهای خوبی است که خریدهام. بر خلاف اکثر گجتها، هنوز هم به همان اندازه روز اول از آن استفاده میکنم و در طول تمام بیست و چهار ساعت شبانه روز خیلی خیلی به ندرت پیش میآید که یکی دو متر از من و جایی که هستم دورتر باشد *:
این دستگاه فوقالعاده است. بدون شک بهترین دستگاهی که من میتوانم داشته باشم نیست اما در حدود قیمت خودش، کاملا قبول است. من به طور خاص از آن برای کتاب خواندن با برنامه Stanza و فید/خوراک خواندن با برنامه MobileRSS استفاده میکنم ولی به شکل عمومی پادکست هم با آن گوش میدهم، یادداشت برمیدارم، Todo لیستهایم را دارم، اینترنت گردی میکنم و گاهی برای تفریح، به سرورهایم وصل میشوم (ssh) و حتی ممکن است کارهای شرکت را بکنم.
اما خوب بودن این دستگاه اصلا به این معنی نیست که به آن انتقاد نداشته باشم.انتقاد اصلی من به آی.پاد.تاچ اینها است:
- لیز است. بدنه آی پاد تاچ لیز است. لازم نیست مدتی بگذرد تا این را بفهمید بلکه از همان لحظه اول که آن را در دستتان میگیرد و حین تعریف از باریکی و slick بودنش هستید، کاملا احساس میکنید که بدنه بیش از حد لیز است و نه فقط گذاشتن آن روی سطحهای غیرصاف سخت است که حتی در دست گرفتنش هم زیاد کار مطمئنی نیست. برای حل این مشکل باید یک جلد آی پاد تاچ بخرید که برای من حداقل ۲۰ هزار تومان هزینه داشت و حالا هم یک روکش لاستیکی نه چندان جذاب روی بدنه زیبا را گرفته اما حداقلش اینست که از بالای سیفون توی توالت نمیافتد.
- نیازمند ویندوز و مک هستید. این مسخره است. حتی برای شروع کار – یعنی برای راه اندازی اولیه دستگاه – هم باید یک ویندوز یا مک داشته باشید که رویش iTunes نصب شده باشد. این روی جعبه درج شده ولی واقعا من درکش نمیکنم. بعدها هم برای کار شدیدا نیازمند iTunes هستید که نسخه لینوکسی ندارد و حتی نمیتوانید آن را در ماشین مجازی اجرا کنید. این خیلی غیرطبیعی است ولی چارهای نیست.
- فضا بسته است. بخش بد اپل! با خریدن آی.پاد در آکواریوم اپل حبس میشوید. حتی برای گوش کردن آهنگ هم باید از برنامههای اپل استفاده کنید و حق انتخاب از شما گرفته می شود. چیزی شبیه یک قفس طلایی. قشنگ است و خوب اما قفس است. اگر اپل دوست نداشته باشید، حق ندارید از نرمافزاری که دوست دارید استفاده کنید. حق ندارید فایل صوتی خودتان را روی آی.پد خودتان بریزید و حتی حق ندارید به جای آی تیونز، از برنامه دیگری که بتواند پادکستهایتان را مدیریت کند هم استفاده کنید.
- هویت. برای عضویت در شبکه اپل و حتی دانلود برنامههای رایگان فروشگاه هم لازم است که هویت داشته باشید و ایرانیها در دنیا هویت ندارند. باید یک کردیت کارت معتبر داشته باشید تا بتوانید اکانت باز کنید و این اکانت باید به یک آدم معتبر در یک کشور معتبر وصل باشد (حتی نیجریه!). من هویت دوستی در آلمان را قرض گرفتهام و با آن میتوانم دستگاه را به روز کنم یا نرمافزار (رایگان) از فروشگاه اپل دانلود کنم ولی چون دوستم در آلمان است، همه فروشگاه فقط به زبان آلمانی کار میکند و قابل تغییر هم نیست و از ایران هم حتما باید با پروکسی وصل شوم.
این چهار انتقاد اصلی من است به این دستگاه دوست داشتنی. البته دو نکته دیگر هم قابل ذکر هستند:
- دوربین و جی پی اس. اگر این دستگاه روی یک دوربین ساده عکاسی و یک جی.پی.اس. هم داشت، هیچ چیز در دنیا نمیتوانست با آن رقابت کند. این را در فهرست نقصها ننوشتهام چون پیشنهاد است (: به هرحال این دستگاه همینی است که هست.
- خساست. من نیازی به فضای زیاد نداشتم و در نتیجه نسخه ۸ گیگابایتی را خریدهام و تصور نمیکنید! نسخه ۸ گیگابایتی بر خلاف نسخههای بالاتر که هدست (هدفون و میکروفون) دارند، فقط هدفون دارد! اینکه حجم قابل ذخیرهسازی چه ربطی به ضبط صدا یک تماس صوتی دارد از طریق چت دارد را نمیدانم ولی این را میدانم که از تلاش شرکتها برای پول درآوردن از طریق کمفروشی اولیه متنفرم.
دقت کردید که در بین پیشنهادها و انتقادها، عمر باتری را ننوشتم. نه از این نظر که عمر باتری دستگاه خوب است. دستگاه اگر استفاده شود هر روز نیاز به شارژ دارد اما به هرحال باتری چیزی است که هست و همیشه هم انتظار بهترش را داریم.
در آخر لازم است که تکرار کنم آی.پاد.تاچ را کاملا دوست دارم. شاید اگر الان میخواستم خرید کنم چیزی میخریدم که فضای بسته اپل را نداشته باشد ولی در کل از داشتن این دستگاه کاملا راضی بوده و هستم.
آیا داشتنش را به شما پیشنهاد میکنم؟
اگر گیک هستید و دوست دارید با دستگاهتان حسابی ور بروید: نه. این دستگاه چیزی است که هست و چندان قابل ور رفتن و هک کردن نیست. البته من شخصا دوست دارم چنین دستگاهی کاملا پایدار باشد و اهل ور رفتن زیاد با آن نیستم و از این نظر از آن راضی هستم.
بحث بعدی سر کاربرد است. برای کتاب خواندن عالی است. البته من از دستگاههای eInk استفاده نکردهام ولی واقعا با کتاب و خبر خواندن روی این دستگاه هیچ مشکلی ندارم. برای اینترنت گردی هم تا حد قابل قبولی خوب است (فلش را پخش نمیکند) و کارهای متفرقه مثل ساعت و اینها هم که منطقا از عهده هر دستگاهی برمیآید.
نکته مهم دیگر، دسترسی به اینتنرت است. این دستگاه را اگر به عنوان پخش نکننده موسیقی استفاده نکنید، بدون اینترنت به هیچ دردی نمیخورد و منظور از اینترنت توانایی ارتباط با اینترنت WiFi است. اینترنت گردی، ایمیل خواندن، خبر دانلود کردن و چت کردن همه اینترنت بیسیم میخواهند و اگر اینترنت بیسیم خوب نداشته باشید، این دستگاه احتمالا فقط به درد آهنگ گوش دادن خواهد خورد.
و در نهایت سیستم عامل! این دستگاه جفت iTunes طراحی شده و من که لینوکس دارم به شکل معقول نمیتوانم از امکانات پادکست و پخشکنندگی این دستگاه استفاده کنم. اما جالبتر از آن، اگر نظر من را میخواهید اگر مک دارید هم، آی پاد نخرید (: شاید بخندید. از نظر فنی مک و آی پاد تاچ بسیار خوب با هم جور میشوند اما آدمی که به یک فروشگاه (حتی اپل و حتی گپ) رفته باشد و همه لباسهایش را خریده باشد به نظر من آدم جذابی نیست. اپل یک قفس طلایی است، هم از نظر بقیه جذاب است و هم احتمالا از نظر دارنده اما به هرحال قفس قفس است! اما اگر ویندوز دارید، پیشنهاد میکنم آی.پاد.تاچ را بخرید. چرا؟ چون دوست دارم هر کاربر ویندوز عمیقا مفهوم پایداری، سرعت و کاربری راحت را تجربه کند (:
خلاص شدن از شر ایمیلهای ناخواسته
گاهی ایمیلهایی هستند که نه فقط دوستشون نداریم که ازشون متنفریم. مثلا ایمیلهای اسپمرهای ایرانی. فشردن دگمه Report Spam در مورد خارجیها مفیده ولی واقعا کسانی بودن که برای من سالها است اسپم میفرستن و من گاه گداری Report Spam میکنمشون و هنوز هم فایده ای نداره. گاهی هم ایمیلهایی هستن که واقعا نمی خواین فرستنده رو اسپم معرفی کنین (مثلا ایمیل هایی که از کامنت دونی وبلاگتون مییاد) ولی نمیخواین هم اون ایمیلها رو ببینین و به دلایلی هم شاید نتونین از تنظیمات خود وبلاگ متوقفشون کنین.
راه حل؟ استفاده از فیلترها یا همون قوانین سرویس دهنده ایمیل. من اهل نوشتن راهنماهای آی.تی. نیستم ولی واقعا این رو مینویسم تا شاید دوستانی رو از مجموعهای از چرندیات ناخواسته خلاص کنم (:
در قدم اول وارد ایمیل بشین. مثلا جیمل و به روی ایمیلی برین که دیگه نمیخواین شبیهاش رو بگیرین:

من اینجا وارد ایمیلم شدم و چون ایمیل بهتری نبود، سراغ ایمیلهای تبلیغاتی اپل بیچاره رفتم. بدون شک اگر راه معقولی برای متوقف کردن ایمیلها داشته باشین بهتره از اون راه وارد بشین تا از این راه خشن.. ولی به هرحال. من روی ایمیل رفتم و بعد از منوی More Actions ، گزینه Filter messages like these رو انتخاب کردم.

حالا بهم اجازه می ده فیلتر تعریف کنم. ببینید:

من میخوام یک قانون درست کنم که روی هر ایمیلی که از news@inside.apple.com اومده بود اعمال بشه. شما میتونین بگین هر ایمیلی که توی عنوانش فلان چیز باشه یا فلان کلمه رو داشته باشه و غیره و غیره…. بعد کافیه Next Step رو بزنین تا بهش بگین با اون ایمیلها چیکار کنه:

خب من انتخاب کردم که Delete It (: پاکش کنه. راحت و آسوده اون بغل هم تیک زدهام که Also apply filter to 9 converations below که مشخص میکنه این قانون در مورد تمام ایمیلهایی که همین الان هم در اینباکس من هستم اعمال بشه. حالا کافیه Create Filter رو بزنم و دیگه هرگز ایمیلی از اون آدرس نگیرم (:
آسوشیتد پرس علیه وبلاگنویسان، ووت علیه آسوشیتد پرس
قبول. قبول. میدونم که عنوان پیچیده شده. بذارین دو سه تا داستان مستقل تعریف کنم تا برسیم به داستان اصلی.
آسوشیتد پرس یا به قول خارجیها AP یک خبرگزاری است. خبرگزاریای که چند وقت قبل یک حرکت عجیب داد.
این خبرگزاری چند وقت قبل اعلام کرد که آدمهای حرفهاش برای تهیه هر خبر کلی زحمت میکشن و ایجاد هر متن هزینههای زیادی داره و در نتیجه منطقی نیست که وبلاگنویسها بتونن – حتی بخشی از – این اخبار رو به رایگان توی وبلاگهاشون نقل کنن و در موردش حرف بزنن و از این به بعد هر وبلاگی که متنی رو از آسوشیتد پرس نقل کنه باید هزینه اون رو بپردازه. این حرف خیلی عجبیی بود چون نقل بخشهایی از متون در جاهای دیگه و صحبت در مورد اونها در صورت نقل منبع و رعایت قوانین دیگه کاملا طبیعی است.
اما ووت! ووت ( به آدرس دبلیو دبلیو دبلیو ووت دات کام) یک سایت خرید کالا است اما فرقش با سایتهای فروشنده معمول اینه که در هر روز فقط و فقط یک کالا میفروشه. مثلا امروز یک اجاق مخصوص پختن پنینی میفروشه به قیمت چهل دلار. تا ساعت دوازده شب، همین فروش ادامه داره و فردا فقط و فقط یک محصول جدید دیگه خواهد فروخت. یک ایده بامزه و سودآور و مشتری جلب کن.
اما داستان سوم! سایت خرید و فروش آمازون اعلام کرده که میخواد ووت رو بخره. مدیر سایت ووت هم این خبر رو در وبلاگش نوشته و گفته که احتمالا این فروش جوش خواهد خورد. اما قصه اصلی… بله… این سه تا مطلب ما رو میرسونن به داستان اصلی (:
سایت آسوشیتدپرس، خبر فروش احتمالی ووت به آمازون رو به عنوان یک خبر اقتصادی کار کرده و در متن خبر هم تقریبا یک و نیم جمله از وبلاگ مدیر عامل ووت نقل قول کرده. حالا این مدیر جذاب، یک نامه فرستاده به AP:
آسوشیتدپرس، ما خوشحالیم که خبر ما را کار کردهاید. میدانید؟ وقتی خبر فروش را در روز چهارشنبه منتشر کردم حدس میزدم که توجه مردم به آن جلب شود ولی وقتی خبری که شما منتشر کردید را خواندم متوجه یک نکته مهم شدم: شما بخشی از مطلب سایت من را در خبر خود به کار بردهاید! متنی که از وبلاگ من برداشته شده! این همان کاری نیست که قبلا گفته بودید وبلاگنویسان حق ندارند با سایت خود شما بکنند؟
پس چکار کنیم؟ خوب است در این مورد منصف باشیم. ما از روش محاسبه قیمت خود شما استفاده میکنیم تا ببینیم چقدر به ما بدهکار هستید. با دقت به فرمول ما به این نتیجه رسیدهایم که شما باید هفده و نیم دلار به ما بدهید چون ما برای نوشتن آن پست وبلاگ خیلی زحمت کشیده بودیم. اما خب ما دوست هستیم و صورتحساب و این چیزها در این دنیای بدون کاغذ دردسر هستند. ما بیشنهاد میکنیم که بجای ارسال پول، یک جفت از هدفونی که امروز در سایت گذاشتهایم را سفارش بدهید و ایمیل تایید خرید آن را برای ما فورواد کنید. به نظرمان این منصفانه است.
هاها به این می گن انتقام (: قبول کنین که ایده بانمکی بوده و ارزش مقدماتی که چیدیم رو داشت.
پی.نوشت. این مطلب از سایت Consumerist ترجمه آزاد شده. سایتی برای دفاع از حقوق خریداران و مصرف کنندگان در برابر تولید کنندگانی که گاهی اصلا جوابگو نیستن.
VoIP به زبان جادی
میدونم که عنوان مطلب کمی خودپسندانه شد ولی چارهای نبود. اول خواستم بنویسم «ویپ به زبان ساده» ولی دیدم عبارت «زبان ساده» یک جوری است که انگار برای کسانی نوشته شده که زبان پیچیده رو نمیفهمن. بعد خواستم به جای ویپ (که آدم رو یاد پشه میندازه) بگم «مکالمه اینترنتی» دیدم معنی درست نداره. برای قسمت دوم هم «مقدماتی» رو در نظر گرفتم بعد دیدم چیزی که میگم مقدماتی نیست بلکه خلاصه است. عمیق ولی بدون اصطلاحات فنی ولی اصطلاحات فنی هم داره… بگذریم. اصل جریان اینه که بعد از نوشتن مجموعه خاطرات مربوط به سفر نیجریه، چند نفر ایمیل زدن و پرسیدن برای چه کاری نیجریه هستم و من هم فکر کردم فرصت خوبی است که دقیقتر هم کارم رو توضیح بدم هم هر کس دوست داشت بتونه با یکی از جدیدترین تکنولوژیهای مخابرات آشنا بشه (:
من برای VoIP اینجا هستم. سیستم مکالمه روی شبکه آی.پی. . در صورت موفقیت پروژه ما، شرکتها و آدمها میتونن با استفاده از گوشیهای ویپ یا برنامه کامپیوتری یا گوشی معمولی به مشتریان دیگه زنگ بزنن. این مکالمه کاملا ارزونتر از مکالمه سنتی با تلفن خواهد بود (در مواردی می شه حتی بستههای مجانی برای مثلا کل ارتباطات داخلی یک شرکت با پنج تا دفتر در کشور خرید) و سرویسهای خیلی خیلی بیشتری از مکالمه سنتی تلفن ارائه خواهد داد. بذارین دقیقتر به تکنولوژی ویپ نگاه کنیم.
ویپ یا VOIP یا همون Voice Over IP به این میگن که شما روی اینترنت با یکی حرف بزنین. یا به جای اینترنت روی یک شبکه آی.پی. مثل هر چیز مخابراتی دیگه، تمام سختیاش به اسمهای مخففاش است و ریزهکاریهای اجراییش. سادهترین جوری که میشه یک سیستم ویپ رو نشون داده اینه:

هاهوهاهه.. دقیقا! یک ابر هست که شبکه آی.پی. است (مثلا اینترنت) و دو نفر که از طریق یک کابل به اون وصلن. هر کدوم از این دو نفر یک آی.پی. دارن و یک جا (مثلا سکایپ) لاگین میکنن و با هم حرف میزنن. اما بذارین یک کم دقیقتر به این جریان نگاه کنیم. فرض کنید یک سرور ویپ هست و من توش لاگین میکنم:

دقت کنید که روی سرور نوشتهام «سافت سوییچ» یا شاید مثلا «سوویچ نرم». این در مقابل سوییچهای مکانیکی و بعدا الکترونیکی قدیمی تلفن است. ما اینجا یک سوییچ نرم افزاری داریم که وقتی من بهش وصل میشم از طریق پروتکلی به اسم SIP (سیپ) بهش خبر میدم که من اینجام و آی پی ام فلانه. حالا اگر کسی بخواد به من زنگ بزنه کافیه اونهم به همین سوییچ وصل بشه:

نفر جدید که مییاد، به سافت سوییچ (از طریق پروتکل سیپ که مبتنی بر متن و خیلی هم ساده است) میگه که میخواد با جادی حرف بزنه. جادی قبلا توی این سافت سوییچ لاگین کرده و در نتیجه سیپ میدونه آی پی جادی چنده پس به نفر جدید خبر میده که جادی هست و آی پی اش فلان است و یک پیام هم برای جادی میفرسته که فلانی داره بهت زنگ میزنه. بعد من میتونم «گوشی رو بردارم، آی پی طرف رو نگاه کنم و مستقیم باهاش ارتباط صوتی برقرار کنم». به همین سادگی (: فقط با بودن همین سافت سوییچ میتونیم کلی کار بکنیم. مثلا نفر دوم که لاگین کرد بهش خبر بدیم که جادی هم آنلاین است ولی چون نفر دوم توی لیست دوستان طرف نیست به نفر سوم از نفر دوم چیزی نگیم. این دقیقا اونجا است که فهرست دوستاتون رو میبینین و میتونین اگر بخواین باهاشون چت کنید. اما…
اما این همه جریان نیست… فرض کنید بخواهید از سیستم بپرسید که چقدر شارژ دارید. گوشی رو برمیدارید و یک شماره رو میگیرید و مثلا گزینه «شنیدن شارژ باقی مانده» رو که مثلا عدد ۳ است فشار میدین. سافت سوییچ که نمیتونه حرف بزنه! باید یک دستگاه باشه که سافت سوییچ بهش دستور حرف زدن بده و اون هم «پیام» رو پخش کنه. نگاه کنید:

اینجا مثلا یک نفر جدید به سافت سوییچ وصل شده و به اون گفته که «پیامهای صندوق صوتی منو پخش کن» یا «گزینه انتقال مکالمه رو برام فعال کن.» در مورد اول سافت سوییچ باید براش یکسری پیغام ضبط شده پخش کنه و در مورد دوم باید توی خودش اون گزینه رو فعال کنه (که اوکی است) اما باید به یک دستگاه جانبی هم بگه که برای کاربر پخش کنه «گزینه انتقال مکالمه، برای شما فعال شد.»… این کار اون چیزی است که کشیدم. این دقیقا چیزی است که به خاطرش من اینجام. ما از یکی از محصولات یک شرکت دیگه برای اینکار استفاده میکنیم به اسم Movius Mereon. یک دستگاه سیاه رنگ نسبتا بزرگ (تقریبا اندازه مایکروفر بزرگ) که میتونه دستور بگیره «فلان صدا رو پخش کن» و از صداهای ضبط شدهاش، فلان صدا رو در بیاره بده دست مشتری. از نظر فنی به این میگن Media Server.
حالا اگر پدربزرگ شما که اهل کامپیوتر و این قرتیبازیها هم نیست بخواهد به شما زنگ بزنه چی؟ بذارین یک چیز دیگه به نقشه اضافه کنم:

ایول! اون مثلث با اون علامت بانمک توش، Packet Manager است: مدیر بسته. یک طرفش از بستههای TDM سر در میاره که بستههای کلاسیک تلفنهای سیمدار معمولی ما هستن و یک طرفش از بستههای IP (و الان دیگه میدونیم که به خاطر سافت سوییچ باید با پروتکل سیپ حرف بزنه). این دستگاه از یک طرف به سیستم تلفن قدیمی وصله و از طرف دیگه به سیپ و در نتیجه آدمها میتونن از توی خونه یا تلفنهای معمولی قدیمیشون هم به سیپ زنگ بزنن و برعکس. البته همینجا بگم که ما تلفنهای سیپ هم داریم (مال شرکت سیسکو مثلا) که به جای سیم تلفن، باید بهشون کابل شبکه بزنیم و آدرس سافت سوییچ و این چیزها رو بهش بدیم (:
اوه.. این رو هم اضافه کنم که اون چیزهایی که توی براکت مربعی ( یعنی اینها [...] ) نوشتهام اسمهای این دستگاهها است در شرکت ما. مثلا اسم سافت سوییچ ما hiQ است، اسم مدیر بسته ما hiE و غیره و غیره.
اما امنیت! بخش مهمی از زندگی دیجیتال، جلوگیری از ورود هکرها (یعنی آدمهای باهوش که میخوان از کارها سر در بیارن)، دزدها (یعنی آدمهای باهوشی که میخوان پول در بیارن) و بچههای اسکریپتی است (یعنی کسایی که دوست دارن هکر باشن ولی تنبلن و فقط به دانلود کردن یک برنامه یا راهنما از اینترنت و اجراش بسنده میکنن و ادای هکرها رو در میارن). در سیستمهای ویپ یکی از بهترین دستگاهها برای اینکار ACME است:

سر راه هر چیزی که به سیستم وصل است، یک «Session Border Controller» میذاریم (مارک مال ما آکمه است). آکمه مثل دیوار آتش است تقریبا یعنی فقط و فقط به ترافیکی که ما تعریف کردیم اجازه عبور میده و در عین حال به افراد بیرون از سیستم هم نشون نمیده که توی سیستم چه خبره.
راحت بود نه؟ (: مطمئن هستم که کاملا متوجه شدین و حالا میدونین که چرا دوست نداشتم اسم مطلب رو بذارم «به زبان ساده» یا «مقدماتی» (: سوالی بود در خدمتم (:
امنیت در نیجریه
نیجریه کشور خطرناکی است. بدون شک. هم از نظر اجتماعی فقیر است (در آمد سرانه در حد ۲۰۰ دلار) و هم از نظر سلامت (۳.۱٪ جمعیت بالغ، مبتلا به ایدز هستند)، هم از نظر سیاسی قابل اتکا نیست و هم دولت فاسدی دارد. اینها را جمع کنید با جنگ داخلی و سازمانهایی مثل سازمان رهایی بخش دلتای نیجر یا باندهای مسلح دزدی و آدم ربایی تا موضوع ترسناک تر شود (:
راهنماهای مسافرت خیلی ترسناک در مورد نیجریه (بخصوص شمالش) حرف می زنن. اونجا واقعا خطرناکه و موارد زیادی از آدم ربایی و دزدی مسلحانه و اینجور چیزها هست. اما من در جنوبم، در شهر دوم کشور و خب این امنیت رو خیلی میبره بالاتر. در عین حال بخشی از شهر هست به اسم «جزیره ویکتوریا» که به طور خاص امنیت بیشتری داره و درست شده تا «خارجیها / سفیدها» توش «راحت» باشن. البته نسبتا راحت.
محل زندگی من نزدیک محل کارم است: سایت شرکت ام.تی.ان و در لاگوس واقعی. من هیچ وقت از آدمهای یک کشور نترسیده بودم ولی اینجا واقعا احساس امنیت نمیکنم که با مردم قاطی بشوم. شرکت ما جنوب نیجریه رو منطقه با «ریسک بالا» ارزیابی میکنه. از نظر پولی یعنی یک ضریب به حقوق من اضافه میشه. از نظر اداری یعنی قبل از اومدن به اینجا باید به مدیر امنیت و اینجور چیزها خبر بدم و از نظر زندگی یعنی از جامعه ایزوله زندگی می کنم. هر وقت بخوام حق دارم برم هر جایی که میخوام (در مناطق «بسیار پر ریسک» این امکان نیست) ولی همیشه راننده و ماشین باهام هست و توی خیابون از ماشین پیاده نمیشم. خونهام در یک مجتمع ویلایی بزرگ است که دروازه و رستوران خودش رو داره و دروازه فقط وقتی باز میشه که من توی ماشین نشسته باشم، با راننده محلیام.
اما مشکل چیه؟ احساس من چیزی است که توی یک کتاب ازش به «زیست توده» تعبیر کرده بودن. BioMass. خیابانهایی پر از ازدحام. آدمهای بیکار. جمعیت بزرگی که کنار خیابون نشستن و من رو توی ماشین نگاه میکنم. این آدمها کار دیگهای ندارن. فقط نشستن ببینن امروز چی میشه و این کار رو ترسناک میکنه. احساس میکنم اگر پیاده بشم و مثلا بخوام برم «کارت شارژ موبایل» بخرم، این آدمها بیکار همه دورم جمع خواهند شد. شاید هم اینطور نباشه ولی خب من احساس امنیت نمیکنم. در عین حال مشکلات بهداشتی هم واقعا بالا است. در این کشور میلیونها نفر در سال مالاریا میگیرن و مالاریا به سادگی نیش زدن یک پشه منقل میشه و احتمال اینکه در این مناطق پشه به مالاریا آلوده باشه مطمئنا بسیار بیشتر از منطقه من است.
بذارین چند تا عکس بذارم… شاید براتون عجیب باشه ولی واقعا شهر اینطوریه:

اکثر شهر بسیار مسطحه و در یک نمای عادی چیزی به جز چند تا مغازه در کنار خیابون نمیبینین اما اگر از نمای بالاتر نگاه کنین:

(این پلی است که جزیره ویکتوریا رو به لاگوس وصل میکنه)
و البته جاهای شیک و امن شهر چیزی است شبیه اینجا (جزیره ویکتوریا):

در این شهر عجیب، برای خریدن چیزی مثل شارژ موبایل باید از چنین دکهای خرید کرد:

و مغازهها یا بانکها در این حد هستند:

و البته بدون شک دو سه تا مال هم هست. دو یا سه طبقه و دو سه سوپر مارکت بزرگ.
برگردم به بحث امنیت. مشکل دیگه امنیت، فساد پلیس است. به راحتی ایست و بازرسی میگذارد با مسلسل و ما راحت رد میشویم. از راننده که میپرسیم جریان چیه میگه این پلیسها با مسلسل اینطرف و آنطرف میایستند و از هر تاکسی که بگذرد ۵۰ نایرا (یک سوم دلار) میگیرند. با بودن چنین پلیسی شما اصلا احساس امنیت نمیکنید (: برای ما که از ایرانیم، ضد امنیت بودن حضور نظامیها در خیابان ترسناک نیست ولی دوست برزیلیام واقعا به خودش میلرزه وقتی طرف با ژ-۳ به ما ایست میده و میگه حتی برزیل دوران کودتا هم اینطور نبوده.
نترسید نترسید!
امنیت ما از چند طریق تضمین میشه: به هیج وجه بیرون نبودن از خونه و متجمع بعد از ساعت ده. جالبه که حتی راننده ما هم ساعت که به نه و ده میرسه تصمیم میگیره نره خونه و توی ماشین بخوابه چون میگه راه خونهاش امن نیست. به همین دلیل ما ما درخواست کردیم و یک اتاق بهش همینجا دادن.
راه حل دوم، خصوصی شدن امنیت است: اگر پول دارید می توانید امنیت بخرید. ساختمانهای «مهم» پول خودشان را میدهند و نگهبان خودشان را دارند یا اگر بخواهند بیشتر خرج کنند با یک شرکت امنیت خصوصی قرار داد میبندند و مثلا مجتمع ما را میدهند دست شرکت «هالوژن». هالوژن یک تابلو میزنه جلوی دروازه مجتمع که روش نوشته «امنیت این مجتمع توسط موسسه هالوژن تامین میشود» و این یعنی دزدها و قاتلها و آدم دزدها و … حساب کار دستشون باشه که شوخی نداریم. به نظر من خصوصی شدن امنیت مایه خجالتترین چیزی است که یک دولت میتونه ببینه.
و در نهایت هم بحث امنیت برمیگرده به ایزوله کردن آدمها از همدیگه. تمام عکسهای من، مثل تمام عکسهای بقیه، از پشت شیشه ماشین هستند. پلهای منتهی به جزیره ویکتوریا شدیدتر از بقیه جاها زیر نظر پلیس است. ساعت کار من قبل از شروع کار قاتلها و آدم دزدها و مسلحهای غیررسمی تموم میشه و یک خط مرز بزرگ هم هست بین مناطق شمال و جنوب نیجریه و من در جنوب هستم که امن تره.
اوه راستی! یک مساله جزیی از ترس رو هم بگم. یک چیزی هست که گاهی خوبه، گاهی متوسطه و گاهی بد: لخت بودن آدمها. اینجا شدیدا گرمه و آدمهایی که زیر آفتاب کار یا زندگی میکنن، برای خنک شدن یا بلوزشون رو در مییارن یا اونو بالا میدن و این همه چیز رو غیرطبیعی میکنه. بدنهای نیجریهها بسیار ورزشکاری است و همه عضلانی مادرزاد و در این وضعیت جنبه بد لخت بودن استفاده میشه: من اگر بخوام برم کارت شارژ موبایل بخرم، اصلا نمیدونم چجوری باید با یک فروشنده لخت طرف بشم یا حتی از کنار یک نفر دیگه که لخت است بگذرم. به نظر شخصی من این به احساس تهدید شدن اضافه میکنه.
برای اطلاعات دقیق و ترسناک، به این سایت مراجعه کنید. وزارتهای امور خارجه کشورهای معقول، در این جور سایتها به شهروندانشون هشدار میدن که توی هر کشور باید مواظب چه چیزهایی بود و خب ترسناک بودنش از اینجا مییاد که تمام تلاششون رو می کنن تا خطرات رو تک تگ گوشزد کنن. واقعیت جریان برای یک نفر مسافر، همه اینها با هم نیست. در عین حال توجه کنید که این سایت مربوط به انگلیسه و بخش بزرگی از اینکه نیجریه این روزها برای کارگرهای خارجی اینقدر ترسناک تلقی میشه، اینه که در سال ۲۰۱۰ چهار انگلیسی توش دزدیده شدن که البته بعدا سالم و معقول آزاد شدن.
یک روز خوب در لاگوس
امروز دوباره شنبه آخر ماه است و روز تمیزکاری ملی. من امروز حالم خیلی خیلی بهتره. شاید تاثیر شوک دیروز باشه: چهارده ساعت در سایت بدون هیچ جور خوراکی و بدون پیشرفت در پروژه و شاهد بودن دعوای کلی آدم با همدیگه و تلاش برای کنار نگه داشتن خودم. شاید هم به خاطر فیلمهایی باشه که میبینم. یک گوشه هاردم مجموعه دزدی فیلمهای وودی آلن رو پیدا کردم. این مرد دید بسیار خوبی به انسان، دین، سکس و خانواده داره. خوب یعنی دقیق. خوب یعنی آگاه.
به هرحال امروز شروع به ترجمه کردم. ترجمه خوب پیش رفت. بازی کردم (fps. من خیلی کم بازی جدی میکنم. توپ و دیوار و این چیزها بازی میکنم ولی FSP خیلی کم. به هرحال از Nexuis لذت بردم) و بعد به سنت نیجریه، شروع کردم به تمیز کردن خونه. همون روز دوم از خدمتکاری که خونه رو تمیز میکنه خوشم نیومد و بهش گفتم. واقعا هم خونهای که یک نفر توش زندگی میکنه نیازی به نظافت روزمره نداره. تنها چیزی که از دست دادهام و براش متاسفم، لباسهای کثیف هستن که دیگه شسته نمیشن. مهم نیست. به هرحال امروز روز نظافت ماهانه در نیجریه است و من هم در نیجریه. تمیز کردن یعنی کپه کردن لباسهای کثیف یک گوشه، گذاشتن همه وسایل بهداشتی یک گوشه، شستن ظرفها، دستمال کشیدن میز و تمیز کردن ال.سی.دی. کامپیوتر و کیبردش و بعد عینک و بعد آی پاد و بعد موبایل. اوه! سیم رابط کامپیوتر رو هم تمیز کردم و این روزم رو عالی کرد. سیم رابط (: خیلی جذابه. یک دستمال برمیداریم و بهش تمیز کننده میزنیم و سیم رو محکم میذاریم لاش و میکشیم! هاها… به شکل غیرقابل باوری از سیمی که به نظر نمیرسه کثیف باشه کلی ماده سیاه روی دستمال میمونه. راحت است و بانمک و مفید. هر وقت سیم داشتین بدین من تمیز کنم (:
برخلاف رفتارهای طبیعیام، بسته دستمال کاغذی رو باز کردم و گذاشتم روی میز، ناخنهام رو گرفتم ولی اصلاح نکردم. آهنگها به طور خودکار رسیدهاند به داریوش. کمی دپرس ولی به جاش عمیق.
به این فکر کردم که پروژه قدیمیام رو در شرکت اجرا کنم: گروه هنر انقلابی (: هاها… یکی دو بار صحبتش شده بود. کارهایی مثل کشیدن یک قلب بزرگ روی درهای آسانسور که وقتی در باز و بسته میشه قلب باز و بسته بشه. یا مثل چیزی که امروز به فکرم رسید: WCS: Wire Cleaning Squad. با دو سه تا دوستمون قرار بذاریم یک روز در اداره همه طبقات رو بچرخیم و سیمهای کامپیوترها رو تمیز کنیم. همه میتونن دو دقیقه در مورد یک چیز غیرمعمول گپ بزنن. بروشوری در مورد بهداشت سیم و اهمیت اون در جامعه رو بخونن، دوستتر بشن و بخندن (اما ما عاشق رودیم مگه نه؟ نمیتونیم پشت دیوار بمونیم. ما یه عمره تشنه بودیم، مگه نه؟ نباید آیه حسرت بخونیم (: ).
آووممم… خب گفتم که. از اون روزهایی است که آدم پر از انرژی و چیزهای مثبته. دوستی و عشق. یک حدسم بهداشته. یک حدسم عمق عشق. یک حدس دیگم که خیلی هم محتمله، آزادی است، پیچیدگی ساده و وودی آلن و فیلمهایی مثل «زنان و شوهران»، «کمدی سکسی در نیمه شب». به هر حال امروز روز خوبیه (:
معرفی کتاب: میکروسرفها
خوندن مایکروسرفها یا Microserfs با ISBN 0-06-039148-0 رو تازه تموم کردم. به شکل epub با نرمافزار کتابخونی Stanza که روی آی.پاد.تاچ و خیلی دستگاههای دیگه اجرا میشه. من نسخه دزدی رو خوندم و منطقا شیر کردنش از طریق وبلاگ کار بدتری است از دزدی فردیش. این کتاب سال ۱۹۹۵ منتشر شده و این تنها نکته بدش است: قدیمی بودن. اسمش اولین نکته جذابش برای من بود: مایکروساف+سرفها. سرف به کسانی میگفتن که در دوران فئودالی زمین نداشتن و مجبور بودن روی زمین فئودالها کار و زندگی کنن بدون اینکه عملا صاحب چیزی باشن.
نویسنده کتاب دوگلاس کاپلند است و عنوان این کتاب کافی برای دانلود کردن همه کتابهاش. کتاب به شکل خاطرات روزانهای نوشته شده که روی یک مکبوک تایپ میشوند. توش اسمایلی هست و کاراکترهای دیگه کامپیوتری و گاهی فقط کدهای صفر و یک و این برای سال ۱۹۹۴ یک انقلاب بوده و احتمالا پیشتاز وبلاگنویسی. کتاب از شرکت مایکروسافت شروع میشه و برنامهنویسهایی که در مایکروسافت کار میکنند و در یک «خانه گیکی» زندگی (یک دست مرتب به افتخار ایریکس که تازه با دو تا لینوکسی دیگه، Geek Houseش رو افتتاح کرده). مایکل (راوی اصلی خاطرات) به همراه دوستانش در ردموند که مقر اصلی مایکروسافت است مثل یک سرف خوب، زندگی شان را فدای شرکت و فئودال (بیل گیتس) کردهاند و دلخوشند به گرفتن جایزه «تحویل به موقع کد» و پاکتهایی که گاهی برایشان فرستاده میشود و تویش بخشی از سهام مایکروسافت به نامشان شده و باعث میشود هر روز وضعیت بازار بورس را برای دیدن قیمتها چک کنند.
کاپلند در مصاحبه با تایمز میگوید که در حال حاضر ۹۰٪ مردم آمریکا به شکل مستقیم با یک کامپیوتر کار میکنند و این یعنی روزی بیش از یک میلیارد نفر-ساعت کار در دفترها و ادارات کامپیوتری و اظهار تعجب میکند از اینکه کمتر کتابی در مورد محیط کار دفتری نوشته شده. حالا او نیمه اول کتاب را در این مورد نوشته: مردمی که در مایکروسافت کار میکنند.
نیمه دوم برمیگردد به این آدمها که از شرکت مادر جدا میشوند و شرکت کوچک خودشان را تشکیل میدهند تا محصولی به نام !Oop بنویسند که یک جور زبان برنامهنویسی شیئگرا است برای ساختن مدلها و ترکیب کردن آنها با هم؛ چیزی شبیه لگو در دنیای کامپیوتر.
کتاب فوقالعاده نیست. از نظر من روند داستانی مشکل دارد و خیلی چیزها ناتمام ول میشود تا ماجرای دراماتیک جدید شروع شود (مثلا ماجرای بیماری یک نفر و عشق یک نفر دیگر و همجنسگرایی یکی دیگر) و اینها سریعا از شاخههای فرعی داستان به شاخه اصلی تبدیل میشوند. ابتکارهایی مثل نوشتن کلماتی که از ذهن مایکل میگذرند هم به نظر من که چندان با معنی نیامد. اما کماکان کتاب به خاطر بحثهایی که در مورد کارکرد داخلی مایکروسافت و در نیمه دوم سیلیکون ولی دارد جذاب است. مثلا جلساتی هست که وقتی دارید در شرکت کوچکتان برنامه مینویسید میتوانید در آنها شرکت کنید و توضیح بدهید که مشغول چکاری هستید و سرمایهگذارها اگر احساس کنند کار شما ارزش دارد دعوتتان میکنند برای توضیح کاملتر در مورد کارتان و بعد یک جلسه دیگر برای بررسی فنی کار و در نهایت ممکن است برای ادامه کار یا پخش محصول شما سرمایهگذاری کنند.
همانطور که گفتم مشکل اصلی کتاب قدیمی بودنش است. در زمان نگارش کتاب مایکروسافت حتی به ویندوز ۹۵ هم نرسیده بود و اینترنت هم هنوز دنیا را تسخیر نکرده بود و خواندن یک کتاب کامپیوتری بدون اینترنت کمی عجیب است. کتاب جدیدتر کاپلند «جی.پاد» است. من نخواندهام و پیدایش هم نکردهام و احتمالا در آینده نزدیک هم نخواهم خواند ولی به هرحال آشنایی با کاپلند جالب بود.
خدمات جنسی در نیجریه
میگن ارائه خدمات جنسی از قدیمترین مشاغل دنیا است. همینطور میگن شایعترین شغل دنیا هم هست و در هر کشور و ملتی پیدا میشه. خیلی چیزهای دیگه هم میگن. مثلا آدمهایی رو دیدم که فکر میکنن روسپیها افراد مستقلی هستن که تصمیم میگیرن به خاطر لذت یا راحتیاش اینطوری زندگی کنن. این موضوع در مورد کشورهای فقیر به هیچ وجه صادق نیست.
روسپيگری کار سختی است. فقط به این تصور کنید که هر روز بیرون برین و منتظر باشین ببینین کارفرمای امروزتون چیه. به شکل مرموزی سر کار برین و ندونین کار امروزتون با این فرد جدید، دقیقا قراره چی باشه. نه بتونین از پلیس کمک بگیرن و نه بتونین دنبال حقوقی باشین که هر کارگر دیگهای داره. بحث نمیکنم که آیا روسپیگری نوعی کارگری است یا نه بلکه حرفم اینه که وقتی کسی از این راه کسب درآمد میکنه، هیچ تضمینی نسبت به روزهاش، شغلش و مشتریهاش نداره.
مگر اینکه وارد یک باند بشین. روسپیگری هم مثل مواد مخدر باندهای خودش رو داره. باندهای کوچیک و بزرگی که سیستم رو کنترل میکنند، حمایتی که پلیس دریغ میکنه رو در اختیار شما میذارن و «امنیت» شما رو فراهم میکنن. اما اتفاقا در کشورهای پیشرفتهتری که روسپیگری رو آزاد کردن، این باندهای سازمان یافته هستن که ممنوع هستن. یعنی یک نفر حق داره از این راه کسب درآمد کنه اما کسی حق نداره از آوردن بقیه توی این راه و نگهداشتن و کنترل اونها کسب درآمد کنه.
حالا که بحث انحرافی است این رو هم اضافه کنم که در یک کشور درست و حسابی قرار نیست هر چیزی که بد است، ممنوع باشه. آدمها در یک کشور آزاد حق انتخاب دارن و میتونن تا وقتی که به دیگران ضرر مستقیم نمیرسونن، راه خودشون رو انتخاب کنن، حتی اگر از نظر من و شما بد باشه.
اما نیجریه. نیجریه کشور فقیری است. درآمد متوسط هر فرد تقریبا ۲۰۰ دلار در ماه است و این یعنی اگر کسی حاضر بشه قیمت متوسط جهانی روسپگیری (بگیریم ۵۰ دلار) رو در دو سه ساعت کار به یک نفر بده، یعنی طرف درآمد متوسط یک هفته یک هموطنش رو دو سه ساعته کسب کرده. این قدم بزرگی است و سریع منجر میشه به رواج فحشا که نه نیازی به سواد درست و حسابی داره و نه نیازی به هیچ مهارت عمومی دیگه. در عین حال فحشا با اندازه شهرها هم مرتبط است. در یک روستای کوچیک روسپیگری نمیتونه رواج داشته باشه اما در یک لاگوس ۱۷ میلیونی بدون شک شدیدا رواج داره.
این رو اضافه کنید به فرهنگ عمومی کشورهای آفریقایی. البته این تیکه نظر خودمه و منبع درست و حسابی براش ندارم و وقت پیدا کردن هم ندارم الان. در کل به نظر میرسه آفریقایی ها حساسیتی که «دنیای نو / غرب» یا «دنیای قدیم / شرق» به مساله جنسی دارند رو ندارند. از اول هم در عکسها آفریقاییها را با لباسهای کمتر میبینیم و مشخصا هم رفتاری گرمتر و راحتتر از ما دارند. حتی یادمه یک جایی خوندهام که پستان در آفریقا مفهوم جنسی کمتری داره تا در غرب. آخرین فاکتور: نیجریهایها بعضی از مشخه های فیزیکی تبلیغی هالیوود را هم دارند: بلند و کشیده. لاغر و در عین حال بدن فرم دار و خب رنگ پوست کاملا سیاه و موهای بافته شده آفریقایی هم میتواند آدم را از خیل زنان دیگه که دنبال یک کار با درآمد قابل قبول و بدون نیاز به هیچ مهارت در جهان، جدا کند.
همه موارد بالا میتواند منجر بشود به آمادگی شرایط فحشا در یک کشور. پلیس فاسد جلوی این کار غیرقانونی را نمیگیرد و هر دربان هتل و راننده تاکسی با گرفتن یک پانصد نایرایی (تقریبا سه دلار) حاضر است همکاری کند. خیلی از آدمها نان خالی میخورند و خیلیها فقط منتظر یک اتفاق کنار خیابان مینشینند و میایستند. برای اکثر این آدمها دو هزار نایرا (پانزده دلار) بیشتر از درآمد یک روز راننده ما است که در یک شرکت خارجی کار میکند و حاضرند برایش هر کاری بکنند. این تقریبا پایینترین قیمتی است که یک خارجی ممکن است بدهد.
اما سیستمهای نیمه نظامیافته هم هست. کافی است به هر کدام از «رستورانهای سفیدپوستها» بروید تا این را ببینید. اصلاح اول برای ما هم عجیب بود ولی ظاهرا در زبانهای محلی لغتهایی برای «سفید پوست» وجود دارد که حتی خطاب به خودتان هم استفاده میشود. در این رستورانها سیاه پوست هم میبینید، اتفاقا کم هم نه ولی سیاهپوستها / نیجریهایهای پولدار. غذا کمی گران است (مثلا پرسی پانزده یا بیست دلار) ولی محیط تمیزتر است و «غربی» تر. آخر هفته قبل، رانندهمان «لطف کرد» و برای شام ما را به یکی از این رستورانهای Decent برد. مثل اکثر دیگر رستورانهای «مرتب» توسط لبنانیها اداره میشود و این روزها پر است از نمایشگرهای بزرگی که توی هر گوشه توشون میشه فوتبال رو دید. فصل بارون است و من وقتی در ماشین رو باز میکنم به شکل ناخودآگاه از شدت بارون دوباره میبندمش! دربون با چتر مییاد جلو و زیرچتر پیاده میشیم و زیر چتر میریم تو. قبل از ورود به راهرو یک راهروی کوتاه است با صندلی انتظار و سه چهار دختر آنجا نشستهاند. ما میریم پشت میز میشینیم و غذا سفارش میدیم و مردم رو نگاه میکنیم که فوتبال نگاه میکنن. کشفم اینه که دخترهای جلو در «کار» میکنند. در واقع کافیه آدمهای پشت میزها نگاهشون کنن و با چشم یا دست اشاره کنن. طرف بلند میشه و مییاد کنار شما میایسته و مثلا سیگار میگیره ازتون یا فندک یا در باره فوتبال بحث میکنه. دستتون رو میگیره تو دستش یا میذاره رو پاش و اینجور کارها و اگر به توافق برسین احتمالا میشینه با شما مشروب سبک یا شام میخوره. این دخترها حداقل ۳۰ تا ۵۰ دلار درخواست میکنن و بدون شک سیستم سازمانیافتهتر است و از نظر من نادرست چون احتمالا حجم زیادی از پول به مسوول جریان و صاحب رستوران میرسد و کل کار هم غیرقانونی است.
نمونه دیگر بار خودمان است. مجتمع ما یک بار اختصاصی دارد. در این مجتمع تقریبا ۱۰۰ خانه ویلایی و آپارتمانی هست و یک بار دارد به اسم «Boat Club». ورودی نگهبان دارد و «ورود زنان تنها ممنوع است.»!!!! چرا؟ چند روز قبل شام را رفتیم آنجا و کشف کردیم. اگر اجازه بدهند که دخترهای تنها تو بیایند، مردهای سفید پوست (که به شکل پیش فرض پولدار هستند) دیگر نمیتوانند راحت و آرام باشند و هی باید بگویند «No thank you». در عوض شما میتوانید قبل از ورود به یکی از دخترهایی که اطراف ورودی قدم می زند نزدیک شوید و از او بپرسد که میخواهد با شما شام بخورد یا نه.
به نظر من فحشا در اینجا نمیتواند برای گروه بزرگی از مردم یک شغل دائمی باشه. بازار کوچیکه و احتمالا رقابتی.به خاطر مردهای زیادی که اینجا هستن (شرکت های مخابراتی و نفتی) و زبان انگلیسی که زبان اصلی نیجریه است، مذاکرات راحته ولی عرضه و تقاضا کماکان به نفع مردان است. زنهایی مثل زنهای پاراگراف بالا احتمالا در رقابت سختی هستن چون خارجیهایی که طولانیتر در نیجریه میمونن (و زیاد هم هستن) میدونن که احتمالا راه ارزانتری هم هست. اولین جای ارزانتر اطراف هتلهای بزرگ است. خیابان. و دومین قدم برای کسی که طولانی میماند، دوست دختر گرفتن یا دوست ثابت داشتن است. خیلی از مردهای سفید را در خرید هم با دوست دخترهایشان میبینید. در نیجریه هم مثل ایران، «خارج رفتن» یک آرزوی کمشناخته ولی همهگیر است. آدمها دوست دارند بروند خارج، از جهنم خارج شوند، آزاد باشند، فقیر نباشند و … و در نتیجه پاسپورت «خارجی» به شکل خودکار برای شما «بهترین» دوست دخترها را پیدا میکند.
و بازهم جنایتکاری سازمان یافته یا «خارج رفتنهای» ناآگاهانه. زنهایی که برای «کار» به خارج برده میشوند. اطلاعات دقیق ندارم ولی یکی از محلیها میگوید که اروپا و کشورهای عربی هدف مهاجرت خواسته یا ناخواسته جنسی هستند. بعضیها میروند با علم از اینکه فقط اولش دنبال فحشا خواهند رفت تا پول اولیه را فراهم کنند و بعد کاری دیگر را شروع میکنند. بعضیها هم با قول کار و ازدواج به خارج برده میشوند و هر دو گروه تحت کنترل باندهای جنایتکار یا فقر، فقیرتر، پیرتر و خستهتر میشوند. شما وقتی فقیر باشید، بدترید و کمتر پول میگیرید و فقیرتر میشوید و این چرخه تا ابد ادامه پیدا میکند. چه در آفریقا باشید و چه در اورپا و چه در کشورهای عربی.
و فقر و ناآگاهی بیماری میآورد. ایدز شدیدا رایج است. میتوانید کاندوم بخرید ولی هر بسته سه تایی کاندوم – مزین به لوگوی آگاهی از ایدز و توضیح اینکه پوشیدن این کاندوم فرقی با حالت طبیعی ندارد (نه دندانه، نه شوک) – تقریبا ده هزار تومان قیمت دارد (در آمد یک روز یک خانواده متوسط به بالا) و برای خریدن آن هم باید به یکی از سوپر مارکتها یا داروخانههای معدود شهر بروید.
فحشا برای کسانی که آن را ندیدهاند، برای جوانهایی که دنبال اولین سکسشان هستند و برای پیرمردها و تجاری که نمیدانند پولشان را چطور برای افسردهتر شدن در یک شهر غریب با یک آدم غریب صرف کنند وسوسه کننده است. شاید هم برای کسانی که دوست دارند با پولشان بر دیگران کنترل داشته باشند. اما به نظر من چیزی حوصله سر بر تر، کثیفتر و بیمعنیتر از فحشا وجود ندارد. سکس یک چیز عالی است اما فحشا سکس نیست، یک رابطه فیزیکی مبتنی بر پول و قدرت است بدون احساس آرامش که از مهمترین مشخصههای رابطه جنسی است. روسپیگری در بهترین حالت، تجربهای است برای کسی که نمیتواند یک رابطه واقعی و درست داشته باشد. دقت کنید که منظورم از «رابطه واقعی و درست» الزاما ازدواج نیست. حتی میشود پنج ساعت با یک نفر واقعی و درست دوست بود و رابطه هم داشت. اما فحشا وارد کردن پول و قدرت و سلطه است و حذف کردن دوستی و احساس صمیمیت. یکی از لغتهای قشنگ انگلیسی intimacy است: نزدیکی ژرف، رابطه خیلی نزدیک، دوستی گرم، رابطه جنسی، خلوت.






